در جنوب چه خبر است: کجا بروم؟ لنج دلوم هیچ جا، جز اینجا پارو نداره!
مردم جنوب میگویند جنگ، زندگیشان را تغییر داده، اما نه آنقدر که خانه و دریا را رها کنند. فرارو در گفتوگو با ساکنان اهواز، ماهشهر، میناب، بوشهر و بندرعباس، از روزهایی روایت میکند که مردم پای جنگ ایستادهاند.
خانههایشان لرزید. بامداد چهارشنبه ۱۷ تیر بود. جهان در تبوتاب جام جهانی. تلویزیون پر از شور گل زدنها و گل خوردنها و پشتبام جنوبیها پر از مردمانی که در جستوجوی ستون دود بودند. جنگ آغاز شده بود؛ اینبار جنگی که روزمرگی جنوب را نشانه گرفته بود. یعنی شهر خالی میشود؟ یکیشان، رو به دریا، توی شرجی، ریبن زده پاسخ میدهد: «عزیزوم، ریشه مو تو ای خاکه. کجا بروم؟»
بیش از ۱۰ روز از آغاز دور تازه حملات به جنوب ایران میگذرد. حملههایی که این بار بیش از هر چیز زیرساختهای حیاتی را هدف گرفتند. پلها آسیب دیدند، نیروگاهها هدف قرار گرفتند و جنگ، مستقیم وارد زندگی روزمره مردم شد.
از همان روز، فضای مجازی رنگ جنوب گرفت. دمام، لهجه بندری و هشتگهایی که میگفتند #جنوب-قلب-ایران است. خیلیها به یاد روزهایی افتادند که شهر خودشان جنگ را تجربه کرده بود. پمپبنزینها شلوغ شد و جادههای خروجی شهرهایی مثل تهران قفل.
اما حال جنوب را کسی جز جنوبیها درک نمیکند. خبرنگار فرارو به سراغ ساکنان چند شهر جنوبی رفت تا بپرسد؛ مردم خودشان را با شرایط تازه جنگ وفق دادهاند؟ به ترک شهرشان فکر میکنند؟ اقتصاد و کسبوکارها چه وضعی دارد؟
جنگ ادامه دارد، زندگی هم
ساعت حدود ده و نیم شب بود که ابوقاسم، ساکن اهواز، ظرف تخمه بغل، پای تلویزیون قصد تماشای فوتبال داشت. چند دقیقه بعد، صدای انفجار سکوت کارون را شکست. او میگوید تفاوت این حملهها از همان لحظه نخست قابل احساس بود.
«قبلا جنگندهها میآمدند، بمباران میکردند و میرفتند؛ اما این بار موشکها بودند. صدایشان خیلی بیشتر بود و انفجارها شدیدتر. حس خوبی نبود… جنگ است دیگر.»
با این حال، چند روز بعد از آغاز دور تازه حملات، آنچه در خیابانهای بسیاری از شهرهای جنوبی دیده میشود، بیش از آنکه شبیه شهری در حال تخلیه باشد، شبیه شهری است که تلاش کرده خود را با شرایط تازه وفق دهد.
ابوقاسم میگوید:
«نپرس این سؤالا رو. بغض کردوم، یاد ریشه خودوم افتادوم. چقدر سادهایم ما، چقدر الکی خوش، چقدر سقف آرزوهامون پایین! فقط دریا سیمون وفادار موند، همه خیانت کردن.»
ماهان، ساکن ماهشهر، میگوید مردم تلاش کردهاند از شوک روزهای اول عبور کنند.
«فشار اقتصادی زندگی را سختتر کرده، اما اراده مردم برای دفاع از خاک ایران کم نشده. مردم دارند یاد میگیرند با شرایط جنگ زندگی کنند.»
در شرایطی غیرعادی، زندگی عادی داشتن
مرتضی، ساکن میناب، میگوید زندگی، با همه اضطرابش، جریان دارد.
«صف پمپبنزینها طولانی هست، اما نه برای فرار. مردم فقط سوخت روزانهشان را میزنند که نکند بیبنزین بمانند. ته دلمان ترس داریم، ولی بیشتر نگران خانواده و عزیزانمان هستیم.»
محمد که در بندرگاه بوشهر و نزدیکی نیروگاه اتمی زندگی میکند، میگوید هیچکس برای جنگ آماده نیست.
«نه در جنگ ۱۲ روزه و نه حالا، هیچوقت آماده نبودیم. مگر میشود برای چنین چیزی آماده بود؟ اضطراب بود و نمیدانستیم چه باید بکنیم، اما چارهای هم جز ادامه زندگی نداشتیم. حالا دیگر صفهای خرید و پمپبنزین مثل روزهای اول نیست. شاید وقتی خبر حمله به پالایشگاه یا تاسیسات منتشر میشود، یک روز شلوغ شود، اما دوباره همهچیز به روال قبل برمیگردد. داریم تلاش میکنیم در شرایطی غیرعادی، زندگی عادی داشته باشیم.»
آن روزهای نخست، بسیاری دنبال راهی برای رفتن بودند. اما حالا نگرانی اولیه، کمکم جای خود را به نوعی سازگاری داده است.
ابوقاسم میگوید:
«شاید درست نباشد بگویم جنگ عادی شده، ولی مردم یاد گرفتهاند باهاش زندگی کنند. مو اهل موندنیم، کاکو.»
به گفته آنان این سازگاری به معنای از بین رفتن اضطراب نیست. هر صدای انفجار، هر خبر تازه و هر حملهای که قلب زندگی جنوب را نشانه میگیرد، نگرانی تازهای میسازد. نگرانی برای از دست رفتن همان زندگی کجدار و مریزی که هنوز ادامه دارد.
عزیزوم، ریشه مو تو ای خاکه؛ کجا بروم؟
در روزهای نخست جنگ، خیلیها تصور میکردند حمله به زیرساختها، گرمای طاقتفرسای تابستان و قطعی برق، مردم جنوب را به فکر ترک شهرهایشان خواهد انداخت. اما روایت کسانی که با فرارو گفتوگو کردهاند، تصویر دیگری نشان میدهد.
برای بسیاری، ماندن فقط از سر دلبستگی به زادگاه نیست؛ رفتن، خودش پر از سؤالهای بیجواب است.
ماهان، ساکن ماهشهر، میگوید اگر هم کسی شهر را ترک کند، معمولا به خاطر داشتن اقوام در شهرهای دیگر است.
«چند سال پیش هم برق منطقه چند روز قطع میشد، اما مردم ماندند و تحمل کردند. مادرم همیشه میگوید زمان جنگ هشتساله هم خیلیها تا وقتی دولت اصرار نمیکرد، حاضر به ترک خانههایشان نبودند.»
محمد، ساکن بندرگاه بوشهر، تصمیم به ماندن را بیشتر از آنکه احساسی بداند، نتیجه واقعیتهای زندگی میداند.
«اصلا کجا باید برویم؟ خانه و زندگی را چه کنیم؟ اگر برویم، خرج زندگی را از کجا بیاوریم؟ کارمان چه میشود؟ مدرسه بچهها چه؟ اگر پلها و جادهها آسیب ببینند و دیگر نتوانیم برگردیم چه؟ وقتی هیچکس جواب این سوالها را ندارد، ماندن برایمان وضعیت روشنتری دارد. عزیزوم، ریشه مو تو ای خاکه… بیخیال.»
دارا، دختر بندرعباسی، هم همین پرسش را از زاویهای دیگر مطرح میکند؛ پرسشی که این روزها بارها از مردم جنوب شنیده میشود.
«میگویم دارم میروم شام بخورم، میگویند وسایلت را جمع کن و برو. مگه جنگ نیست؟ شام چیه؟ اما کجا برویم؟ خانه ما اینجاست. خروجیهای شهر باز است، ولی کسی نمیرود. اگر هم بخواهیم برویم، با کدام بنزین؟ چند ساعت توی صف بایستیم؟ توی این گرما و شرجی، کدام وسایل را برداریم؟ صدای جنگ میآید، خانه میلرزد، اما چکار کنم؟ شام نخورم؟»
رکودی که از اسکله تا بازار امتداد پیدا کرده
اگرچه جنگ برای خیلی از مردم جنوب به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده، اما اقتصاد هنوز نتوانسته راه تازه خود را پیدا کند.
تقریبا همه کسانی که با فرارو گفتوگو کردهاند، از کاهش درآمد، افت فروش، توقف فعالیت بعضی مشاغل و نامعلوم بودن آینده بازار حرف میزنند.
ماهان میگوید بسیاری از کسبوکارها در وضعیت تعلیق قرار گرفتهاند.
«تاثیر جنگ خیلی زیاد بوده. خیلی از کسبوکارها متوقف شدهاند یا بلاتکلیفاند. امیدوارم هیچ جای دنیا جنگ نباشد.»
مرتضی از میناب میگوید سفره خانوادهها کوچکتر شده است.
«درآمدها پایین آمده، قیمت کالاها بالا رفته و مردم مجبور شدهاند خیلی از هزینههای روزمرهشان را حذف کنند. همه داریم صرفهجویی میکنیم.»
اما ابوقاسم که در حوزه توزیع مواد شوینده فعالیت میکند، رکود را ملموستر توصیف میکند.
«دوره قبلی جنگ، فروشگاههای زنجیرهای خریدهای سنگین انجام میدادند، اما این بار بازار کاملا خوابیده است. مشتری نیست، فروش نیست و همه منتظرند ببینند چه اتفاقی میافتد.»
او میگوید حتی مشتریان عمده هم خریدهایشان را متوقف کردهاند.
«همه ترجیح میدهند پولشان را نگه دارند. هیچکس نمیداند فردا چه میشود. با هر حمله یا هر خبر تازه، بازار دوباره به هم میریزد. مدام مشتریها میگویند منتظریم جنگ تمام شود قیمتها پایین بیاید و ما فقط میگوییم؛ مطمئنی؟»
میترسوم لنجمو باد ببره
در بوشهر، جنگ فقط خودش را در بازار نشان نمیدهد؛ دریا هم بخشی از این روایت است.
محمد که در اسکله صیادی بندرگاه کار میکند، میگوید از آغاز دور تازه حملات، فعالیت صیادان به شکل محسوسی کاهش یافته است.
«اسکله در طول جنگ تعطیل بود و اگر کسی میخواست به دریا برود باید تعهد میداد. از اسفند به این طرف، وضعیت دیگر به حالت قبل برنگشته است.»
به گفته او، کاهش رفتوآمد لنجها تنها بخشی از ماجراست.
«بعضیها لنجهایشان را فروختهاند. تعداد کسانی که در اسکله کار میکردند کمتر شده، چون درآمدها پایین آمده. ریسک رفتن به دریا بالا رفته و دیگر مثل قبل هر کسی حاضر نیست روی لنج کار کند.»
او از کاهش صادرات آبزیان هم میگوید؛ موضوعی که درآمد صیادان را بیش از گذشته تحت تاثیر قرار داده است.
«فروش ماهی به کشورهای عربی خیلی کمتر شده و همین باعث شده دلالها ماهی را با قیمت پایینتری از صیاد بخرند. حالا هم هر شب که خبر حمله به اسکلهها میآید، همه نگرانند نکند لنجهای ما هدف قرار بگیرند. میترسوم لنجمو باد ببره. فشار روانی و مالی برای کسانی که در این کار هستند، خیلی زیاد شده است.»
همدلی؛ دلگرمی یا کافی نبودن؟
از نخستین روزهای حملات، موجی از همدلی با مردم جنوب در شبکههای اجتماعی شکل گرفت؛ از انتشار موسیقیهای محلی تا هشتگهایی که تلاش میکردند جنوب را در مرکز توجه افکار عمومی قرار دهند.
محمد میگوید همین همراهیها هم بیتاثیر نیست.
«اینکه ببینی از جاهای مختلف ایران نگران تو هستند و به تو اهمیت میدهند، آدم را آرامتر میکند.»
اما همه نگاه یکسانی ندارند.
ابوقاسم میگوید ارزش این همدلی را انکار نمیکند، اما انتظار مردم از جایی دیگر است.
«همدردی خوب است، اما مشکل ما را حل نمیکند. وقتی هوا ۶۰ درجه است و برق قطع میشود، یک استوری اینستاگرام نمیتواند شرایط را بهتر کند. مردم بیشتر از مسئولان انتظار دارند برای این وضعیت فکری کنند.»
بطریهای آبی که فرستادند، هورالعظیم را پر نکرد
پریا که سالها در شهرهای مختلف جنوب زندگی کرده، تجربه امروز را ادامه سالهایی میداند که جنوب با جنگ، گرما، بیآبی و بیبرقی دستوپنجه نرم کرده است.
«این پرتابههایی که امروز میبینید، فقط مربوط به یکی دو ماه اخیر نیست. سالهاست سایه جنگ بر جنوب افتاده؛ از جنگ ایران و عراق تا سالهایی که با گرمای ۶۰ درجه، بیآبی و بیبرقی زندگی کردهایم.»
به اعتقاد او، همدلی زمانی معنا پیدا میکند که به حل مسئله هم برسد.
«با استوری، موسیقی جنوبی یا فراخوان خرید موتور برق، همه مشکلات حل نمیشود. به چند خانه میشود موتور برق رساند؟ به چند کسبوکار میشود کمک کرد؟ بعضی از این مشکلات از توان مردم خارج است.»
او میگوید مردم جنوب قدردان همدردی دیگران هستند، اما باور دارند بعضی از بحرانها، راهحلی فراتر از همراهیهای فردی میخواهد.
«بطریهای آب معدنی که فرستادند، هورالعظیم را پر نکرد.»
جنوب؛ میان نگرانی و ادامه زندگی
روایت شهروندان اهواز، ماهشهر، میناب، بوشهر و بندرعباس نشان میدهد جنگ، اگرچه بر زندگی مردم سایه انداخته، اما هنوز نتوانسته ریتم آن را متوقف کند.
مردم از آینده نگراناند. کسبوکارها با رکود دستوپنجه نرم میکنند. صیادان از دریا میترسند و گرمای طاقتفرسا، قطعی برق و نگرانی از آسیب دیدن زیرساختها، روزهای دشوارتری ساخته است. با این حال، در میان همه روایتها، کمتر کسی از تصمیم قطعی برای ترک خانه و شهرش حرف میزند.
آنچه در گفتوگوهای فرارو بیش از هر چیز تکرار میشود تلاش برای حفظ زندگی، در میان شرایطی است که شبیه قبل نیست.
یکی هر صبح کرکره مغازهای را بالا میکشد که مشتریهایش کمتر از همیشهاند. یکی دیگر راهی اسکلهای میشود که هر شب نگران حمله به آن است. یکی شامش را میخورد، در حالی که صدای انفجار از دور میآید. یکی هم کنار دریا میایستد و چشمش را به افق میدوزد؛ همان دریایی که هم نانش را داده، هم ترسش را.
و در تمام گفتوگوها، یک سؤال بیشتر از همه تکرار شد؛ سوالی که سالهاست با آن زندگی کردهاند: کجا بروم؟ لنج دلوم هیچ جا، جز اینجا پارو نداره. خود تو بودی این دریا رو ول میکردی؟
