وقتی موشک و بمب «پرتابه» میشود/ استراتژی بیحسکردن جامعه در برابر جنگ
راهبرد دشمن، فراتر از حمله نظامی، فرسایش تدریجی زیرساختها، اقتصاد، امید و سرمایه اجتماعی است؛ پروژهای برای کلنگیسازی ایران و قورباغهپز کردن سیستم که با ضربههای کوچک اما پیوسته، جامعه را به ناامنی عادت میدهد.
قادر باستانی در یادداشتی در روزنامه شرق نوشت: گفتوگوی چند روز پیش جواد موگویی، مستندساز، با عباس عراقچی بیش از هر چیز با یک پرسش و یک پاسخ در ذهنها ماند.
موگویی پرسید که آتشبس را چرا زود پذیرفتیم؟ اگر دیرتر اعلام میشد، وضعیت بهتر نبود؟ عراقچی پاسخ داد: «اگر ۱۰ روز زودتر آتشبس را پذیرفته بودیم، امروز لاریجانی، خرازی، خطیب، عسلویه و فولاد مبارکه را داشتیم».
تصمیمگیری در میانه جنگ، بیتردید دشوارترین مسئولیت نظام حکمرانی است، اما دشوارتر از آن، حفظ حساسیت جامعه نسبت به خود جنگ است. این روزها بسیاری از مردم احساس میکنند جنگ، آرامآرام در حال عادیشدن است.
یک هفته است که جنوب کشور زیر آتش دشمن قرار دارد، اما زندگی روزمره چنان ادامه یافته که گویی جنگ، دیگر یک وضعیت اضطراری نیست و بخشی از واقعیت معمول زندگی شده است. ترس آنجاست که روزی خبر حمله به یک پالایشگاه، ترور یک مقام، انفجار یک مرکز صنعتی یا هدف قرارگرفتن زیرساختهای کشور، دیگر کسی را شوکه نکند.
لابد ترامپ و تیم او به این نتیجه رسیدهاند که جنگ فراگیر، نه برای آمریکا کمهزینه است و نه تضمینی برای پیروزی دارد. راهبرد مؤثرتر، همان چیزی است که اسرائیل تجربه کرده و آن «مرگ با هزار ضربه خنجر» است؛ مجموعهای از فشارهای اقتصادی، عملیات محدود، ترور، خرابکاری، جنگ شناختی و حملات پراکنده به زیرساختها.
هدف این راهبرد، عادیسازی جنگ است. جامعه باید به صدای انفجار، خبر ترور، حمله به تأسیسات و اختلالهای پیدرپی عادت کند و جنگ از یک وضعیت استثنائی، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شود.
وقتی آتش سنگین دشمن بر جنوب کشور، در خبرهای صداوسیما با واژه خنثای «پرتابه» توصیف میشود، گویی واقعیت جنگ از شدت و تلخی خود تهی شده است. موشک، بمب و بمباران، هرکدام معنای روشنی دارند، اما «پرتابه» واژهای است که فاصلهای میان مخاطب و واقعیت میاندازد. خطر اینجاست که اگر زبان، جنگ را کوچک کند، ذهن جامعه نیز به تدریج آن را عادی خواهد دید.
به نظر میرسد هدف دشمن، بازتعریف منطقه خاکستری و آزمودن آستانه تحمل ایران است. راهبرد آن است که جامعه، زندگی در سایه حملات محدود را به تدریج امری عادی تلقی کند.
خطر بزرگ آنجاست که ما نیز ناخواسته به این وضعیت خو بگیریم. هنوز بسیاری میپرسند آیا جنگ میشود؟ در حالی که واقعیت این است که جنگ، مدتهاست شروع شده است. ما درگیر نوعی جنگ اقساطی شدهایم که هر روز با خرابکاری، حمله به زیرساختها، فشار اقتصادی یا آتش دشمن در نقطهای از ایران، قسط تازهای از هزینه را بر کشورمان تحمیل میکند. چون این هزینهها یکباره نیست، حساسیت عمومی نیز به تدریج کاهش مییابد.
در چنین شرایطی، مسئولیت نخبگان سیاسی، رسانهای و دانشگاهی، جلوگیری از عادیسازی جنگ است. البته نه با تولید هراس، بلکه با زنده نگهداشتن حساسیت ملی نسبت به هزینههای آن. جامعهای که به جنگ عادت کند، دیر یا زود به فرسایش خود نیز عادت خواهد کرد.
از همین منظر، باید تحولات دیپلماتیک را نیز واقعبینانه دید. تفاهمنامهای که میان ایران و آمریکا شکل گرفت، روی کاغذ آنقدر امتیاز برای ایران داشت که اجرای کامل آن از سوی ترامپ از همان ابتدا محل تردید بود.
انتظار میرفت اگر این تفاهم به بنبست برسد، در مراحل بعدی و بر سر پروندههای پیچیدهتر مانند برنامه هستهای یا رفع تحریمها باشد، اما انگار ایران ترجیح داد این آزمون را به همان گامهای نخست منتقل کند و اراده واقعی واشینگتن را زودتر محک بزند که اگر آمریکا حتی در اجرای سادهترین تعهدات اولیه خود، مانند موضوع تنگه هرمز، نتواند یا نخواهد به توافق پایبند بماند، چگونه میتوان انتظار داشت در مسائل پیچیدهتر و پُرهزینهتر به تعهدات خود وفادار بماند؟
اما همزمان نباید از یک واقعیت مهم غافل شد. تفاهمنامه، خیلی زود از چارچوب سیاست خارجی خارج شد و به موضوعی برای رقابتهای سیاست داخلی در هر دو کشور تبدیل شد. در ایران، موج مخالفتها، کشیدهشدن اختلافنظرها به خیابان و سپس فضای احساسی، هزینه دفاع از تفاهم امضاشده را بهطور چشمگیری افزایش داد.
در چنین فضایی، بسیاری از کسانی که تا پیش از آن از توافق حمایت میکردند، ترجیح دادند سکوت کنند. نتیجه آن شد که تفاهمنامه، پیش از آنکه فرصت آزمون و اجرا پیدا کند، پشتوانه سیاسی و اجتماعی خود را تا حد زیادی از دست داد و به توافقی بیمدافع و یتیم تبدیل شد.
همین وضعیت، دو طرف را وارد همان چیزی کرد که نظریهپردازان روابط بینالملل از آن با عنوان معمای امنیت و بازی بُزدل یاد میکنند؛ جاییکه هیچکدام جنگ را نمیخواهند، اما هر دو برای حفظ اعتبار خود، ناخواسته به سمت جنگ رانده میشوند.
بنابراین یکی از مهمترین چالشهای امروز، نحوه تنظیم اولویتهای امنیتی است. گاهی در فضای تصمیمگیری، حفظ اعتبار و بازدارندگی، چنان پُررنگ میشود که امنیت مردم، پایداری اقتصاد و تابآوری جامعه به حاشیه میرود. حال آنکه این دو در برابر یکدیگر نیستند؛ برعکس، جامعهای که جان، معیشت، امید و سرمایه اجتماعی خود را حفظ کند، از پشتوانهای محکمتر برای صیانت از هویت و اقتدار ملی برخوردار خواهد بود.
شاید امروز بیش از هر زمان دیگری، زمان بازتنظیم این اولویتها باشد. همان منطقی که در جمله مشهور امام خمینی نیز میتوان سراغ گرفت: «حفظ نظام از اوجب واجبات است». و حفظ نظام، تنها با قدرت نظامی محقق نمیشود و به همان اندازه به حفظ جامعه، اقتصاد، اعتماد عمومی و انسجام ملی وابسته است. اعتماد، در روابط بینالملل کالایی کمیاب است، اما بدون حداقلی از اعتماد، هیچ توافقی پایدار نمیماند.
اگر آمریکا در مقطعی بخشی از تعهدات اولیه خود را آغاز کرده بود، شاید لازم بود با نهادسازی، پایبندی متقابل و تصمیمگیری هوشمندانه، هزینه خروج از توافق برای واشینگتن را افزایش میدادیم. تجربه نشان داده است توافقی که به سازو کارهای حقوقی، اقتصادی و سیاسی گره بخورد، کمتر قربانی تغییر میشود.
دیپلماسی موفق، تنها به امضای توافق ختم نمیشود؛ هنر آن است که راه بازگشت از توافق را برای طرف مقابل پُرهزینه کند. اما پیش از همه ملاحظات دیپلماتیک، یک مسئولیت ملی بر دوش ماست که اجازه ندهیم جنگ عادی شود.
راهبرد دشمن، فراتر از حمله نظامی، فرسایش تدریجی زیرساختها، اقتصاد، امید و سرمایه اجتماعی است؛ پروژهای برای کلنگیسازی ایران و قورباغهپز کردن سیستم که با ضربههای کوچک اما پیوسته، جامعه را به ناامنی عادت میدهد. »
